تبليغاتX
مدیریت پروژه ایران

طبق تعريف ، برنامه ريزي عبارتند از تجهيز منابع و کليه سيستمهاي پروژه در جهت اجراي بموقع و طبق برنامه و بودجه تعيين شده آن.

برنامه ريزي پروژه از نظر نوع برنامه ، به سه دسته تقسيم ميگردد. اين سه دسته شامل :

  • Outline Plan يا مباحث کلي برنامه ريزي که برخي مواقع به آن سطح 1 يا 2 نيز گفته ميشود.

اين برنامه ها معمولا در زمان مناقصه و يا پيش از شروع پروژه تهيه ميگردد. اطلاعات اين برنامه ها بسيار کلي بوده و بصورت جامع کليه نيازمنديهاي پروژه از قبيل طول عمليات جبهه هاي بزرگ کاري ، ميزان نيروي انساني و منابع لازم و در نهايت بودجه تقريبي پروژه را بر اساس مدارک مقدماتي پروژه بيان مي نمايد.

در پروژه هاي بزرگ (طرح ها) ابتدا هر پروژه بصورت يک فعاليت در اين برنامه ها ظاهر شده و در ادامه هر فعاليت مزبور (پروژه) به سطح اصلي شکسته ميشود.

  • Main Plan يا برنامه ريزي اصلي پروژه که به آن سطح 3 نيز گفته مي شود. اين برنامه ها همان برنامه ريزي اصلي پروژه بوده که در آن سطح ، فعاليتهاي Network Activity ظاهر ميگردند . اين برنامه ها داراي اطلاعـات مناسب جهت خريد مواد ، تـهيه نقشـه هاي تفضيلي وکارگاهي ، فعاليتهاي سـاخت ، تجهيز و استخدام منابع انسـاني و ماشـين آلات ، تقـويم کـاري و گـزارش گيري ، نحوه محاسبه پيشرفت فعاليتها و نهايتا سطح گزارش گيري پروژه ميباشد .

 

  • Translator Plan  يا برنامه هاي مترجم . برنامه اي جهت تبديل برنامه زمانبندي اصلي ، به مجريان و دست اندرکاران پروژه است.

در ادامه اين مبحث ، فقط هدف برنامه هاي ريزي اصلي پروژه ميباشد.

به اين نکته ساده توجه کنيد که برنامه ريزي پروژه با برنامه زمانبندي پروژه مغاير است! برنامه زمانبندي پروژه عبارتند از تعريف فعاليتها ، طول عمليات و روابط  آنهاست در صورتي که برنامه ريزي بستر بزرگتري بوده که برنامه زمانبندي جزئي از آن است. گاه در درج نام اين موارد متاسفانه دقت نمي شود!

 

برنامه زمانبندي پروژه از نظر کيفي و کمي ، به سه نوع ذيل تهيه و ابلاغ ميگردند :

 

برنامه زمانبندي فني (Technical Schedule)

اين برنامه هاي زمانبندي بر اساس دستورالعمل ساخت پروژه تهيه شده و روابط بين فعاليتها کاملا منطقي است. اين برنامه ها بدليل عدم تخصيص و تسطيح منابع ، اجرائي و کاربردي نيست و فقط هدف آن معرفي روش ساخت پروژه است. ارزش عملياتي و  اجرائي اين برنامه هاي زمانبندي بسيار پايين بوده و گاه کارشناسان گروه مهندسي اين برنامه هاي زمانبندي را تهيه مي نمايند.

اين برنامه هاي زمانبندي فقط براي پروژه هاي کوچک (کمتر از 000 10 نفر ساعت) کاربرد داشته و بدليل عدم تسطيح منابع و در نتيجه عدم صحت در تاريخ و طول عمليات فعاليتها ، بهيچ عنوان در پروژه هاي بزرگ کاربرد نداشته و پيشنهاد نمي گردد.

 

برنامه زمانبندي ايده آل (Ideal Schedule)

اين برنامه هاي زمانبندي همان برنامه هاي زمانبندي فني است ، منتها فعاليتهاي اين برنامه زمانبندي توسط برنامه ريزان تهيه شده و قوانين فعاليتهاي اصلي و محدوديتهاي آن رعايت شده است (يکنواخت سازي و يک الگوي WBS مناسب) و طول عمليات و روابط بين فعاليتها بگونه اي اصلاح شده که شناوري فعاليتها محدود شده و منحني S-Curve آنها شکل منطقي و مناسبي دارد. به اين برنامه ها ، برنامه زمانبندي ايده آل ميگويند.

اين برنامه هاي زمانبندي از برنامه هاي زمانبندي فني ، کاربردي تر و عملي تر بوده و بدليل هزينه و زمان ناچيز تهيه نسبت به برنامه هاي زمانبندي حقيقي ، به نام ايده آل (بهينه زمان و هزينه) مشخص شده اند.

گرچه باز نيز بدليل عدم تسطيح منابع ، استفاده از اين برنامه ها توصيه نمي گردد ولي بدليل زمان اندک و عدم نياز به مهارت بالاي برنامه ريزان در تهيه اين برنامه ها ، نسبت به برنامه هاي زمانبندي حقيقي ارزانتر بوده و  حداکثر تا پروژه هايي تا سقف قيمت 500 ميليون تومان ، کاربرد دارد.

 

برنامه زمانبندي حقيقي يا کاربردي (Profession Scedule)

برنامه هاي زمانبندي ايده آلي که تخصيص و تسطيح منابع شده و کليه محدوديتهاي استخدامي و بکارگيري منابع در آن رعايت شده و منطبق با محدوديتهاي محل اجراي پروژه تهيه شده را برنامه زمانبندي حقيقي گويند.

گرچه هزينه و زمان تهيه اين برنامه هاي زمانبندي بمراتب از برنامه هاي زمانبندي قبلي بيشتر است ولي بدليل کاربردي بودن آن و اينکه هدف از برنامه ريزي پروژه در واقع معرفي مسير حرکت پروژه و درج محدوديتهاي اجراي پروژه است ، با هر شرايطي توصيه ميگردد.

 

جهت روشن شدن نقش برنامه ريزي و نوع آن در پروژه ، ميتوان اين مثال را ذکر کرد که يک پروژه بدون برنامه ريزي همانند فرد نابينايي است که مي بايست خود را از مکاني به مکان ديگر برساند. يک پروژه با برنامه زمانبندي فني يا ايده آل همانند همان شخص است منتها عصايي نيز به وي داده شده و در پايان وجود يک برنامه زمانبندي حقيقي به معناي بينا بودن فرد مزبور ميباشد.

توجه داشته باشيد که يک پروژه در نهايت به اتمام خواهد رسيد چه هيچ برنامه اي نداشته باشد و چه شامل يک برنامه زمانبندي حقيقي باشد.  تنها اختلاف آن در اين است که اگر پروژه شامل يک برنامه زمانبندي فني يا ايده آل باشد ، پيش از شروع بکار کليه فعاليتها و محدوديتهاي آن شناسايي شده و مجريان پروژه ميتوانند خود را براي انجام اين فعاليتهاي (پيش از رسيدن موعد آنها) تجهيز کنند ولي بدليل عدم صحت طول و تاريخ اجراي آنها ، گاه در اين پروژه ها ، جلسات زيادي در حين پروژه تشکيل شده که در اين جلسات مديريت پروژه قدم به قدم اجراي پروژه را پيگيري کرده و براي هر مرحله اجراي آن ، مسئوليتهايي اختصاص ميدهند. علامت مشخصه پروژه هايي که يا برنامه زمانبندي نداشته و يا يک برنامه زمانبندي فني و ايده آل را دارند ، عموما همين جلسات زياد ميباشد.

ولي زماني که پروژه داراي يک برنامه زمانبندي حقيقي باشد ، بدين معناست که فعاليتهاي اين پروژه ميتوانند مطابق زمان و تاريخ خود اجراء شده و تاريخ اتمام پروژه را محقق سازند. لذا در صورت اجراي يک سيستم کنترلي مناسب ، ميتوان انتظار داشت که پروژه بدون تاخير زماني با اين برنامه هاي زمانبندي به پايان رسد. علامت و مشخصه اين پروژه ها ، معمولا تاخير ناچيز پروژه ، قدرت زياد واحد کنترل پروژه و وجود جلسات اجرائي کم در طول پروژه است

منبع:

http://www.brj.ir/Page1.htm۱

+ نوشته شده توسط مرتضي جعفري در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 17:29 |
يک ويژگی مناسب P3 در ايجاد پروژه های گروهي

يكی از ويژگی های مهم و اساسی نرم افزار P3 نسبت به ساير نرم افزارهای كنترل پروژه ای كه من تاكنون با آن كار نموده ام تقسيم پروژه های بزرگ به پروژه های كوچكتر در پرونده های مجزا می باشد بطور مثال فرض كنيد نياز به برنامه ريزی و كنترل يك پروژه ۱۰۰ فعاليتی در سطح سوم WBS داريد برای پروژه مذكور ۴ گروه زير پروژه اي در سطح دوم WBS داريد  و هر زير پروژه نيز شامل ۲۵ فعاليت می باشد حال اگر مديريت پروژه  مديريت هر يك از زير پروژه ها را به يكی از مديران زير مجموعه خود واگذار نمايد مسوليت كنترل و نظارت زمانی به راحتی توسط ايجاد پروژه های گروهی P3 بصورت مستقل قابل واگذاری خواهد بود.

شما به راحتی می توانيد يك پروژه اصلی تعريف نماييد و برای هر زير پروژه يك پرونده جداگانه تعريف و ايجاد نماييد با به روز كردن هر يك از پرونده ها توسط مديريتهای مربوطه زير پروژه ها پروژه اصلی كه شامل تمامی فعاليتهای اصلی می باشد به روز می گردد.

برای تعريف يك پروژه نياز به بررسی جنبه های مختلف آن می باشد بطور كلی می توان با جواب دادن به ۵ سوال زير ساختار كلی پروژه را تعريف نمود:

۱- آيا پروژه به قدری بزرگ است كه برای كنترل آن نياز به تقسيم پروژه به پروژه های كوچكتر باشد؟

۲- آيا برای ساختار شكست پروژه با توجه به ساختار سازمانی شركت شكل گرفته است؟

۳- آيا برای تهيه گزارشات در سطوح مختلف نياز به گزارش گيری از زير پروژه های نيز می باشد؟

۴- آيا نياز به تحليل و بررسی چگونگی استفاده از منابع مشترك و اثرات آن وجود دارد؟

۵- آيا ساختار سازمانی استانداردی در شركت جهت اجرا پروژه ها وجود دارد؟

http://planning.persianblog.com

+ نوشته شده توسط مرتضي جعفري در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 17:0 |
مديريت ژاپنی از نگاه درون

كاركنان ژاپني اغلب زياد مايل نيستند كه طرح و برنامه هاي سطوح بالاي رهبري را به خاطر ترس از ايجاد تعارض رد كنند و لذا به شدت متقاعد مي شوند كه با گروه تصميم گير همخواني كنند.در اين مقاله با بررسي و بازنگري ادبيات تحقيق، جنبه هاي متفاوت از رفتار رهبري ژاپني به تصوير كشيده شده است.

كاركنان ژاپني اغلب زياد مايل نيستند كه طرح و برنامه هاي سطوح بالاي رهبري را به خاطر ترس از ايجاد تعارض رد كنند و لذا به شدت متقاعد مي شوند كه با گروه تصميم گير همخواني كنند.

در شركتهاي ژاپني غالب تصميمها در راس سازمان اتخاذ ميشود و سپس به ساير قسمتها تحميل ميگردد.

براي يك كارمند ژاپني بسيار اندوه بار خواهد بود كه چيزي برخلاف آنچه مدير ارشد وي در جايگاه بالاتري ميداند، اظهار كند.

يك كارمند ساده ژاپني در مقابل مدير خود نميايستد و با او رودررو مخالفت نميكند.

يكي از چشم اندازهاي منفي مديريت ژاپني نظام استخدامي آن است.

ارتقاي مبتني بر ارشديت در سازمانهاي ژاپني قبل از هرچيز به رشد نسل جديد كاركنان كم تعهد منجر شده است.

ژاپني هاي جواني كه اجدادشان مشتاقانه 12 ساعت در روز كار مي كردند امروز به دنبال مشاغلي هستند كه ساعات كار كوتاهتر داشته باشند.

اين مقاله كه ترجمه اي است از سلسه مقالات آفاي جان دويدس كه در آن مديريتهاي كلان كشورهاي  صاحب نام همچون ژاپن را مورد نقد قرار ميدهد و جالب است بدانيد كه در تحليلهاي انجام شده مديريت ژاپني به طور موشكافانه مورد انتقاد قرار گيرد.

خلاصه

تاكنون در مورد سبكهاي رهبري و مديريت ژاپني به عنوان بخشي از فنون نوآوري در دنيا زياد بحث شده است. مع هذا، جنبه هاي ديگري نيز از اين فرآيند رهبري ژاپني وجود دارد. كه در اين مقاله با بررسي و بازنگري ادبيات تحقيق، جنبه هاي متفاوت از رفتار رهبري ژاپني كه كمتر مورد تاكيد قرار گرفته به تصوير كشيده شده است:

تجسم گرايي يا ذهنيت گرايي (TATEMAE) در برابر واقع گرايي (HONNE) و فشار براي ايجاد هماهنگي و توازن و كاربرد يا كوزا (مافياي ژاپني= YAKUZA ) حلقه هاي كنترل كيفيت تصميم گيري، ارتقاء مبتني بر ارشديت، تحرك و جابجايي محدود درون سازماني، بازنشستگي اجباري، استفاده از كاركنان موقت و پاره وقت و تبعيض قائل شدن عليه زنان، نمونه هايي از اين رفتارها هستند.

مقدمه

امروزه در بسياري از مطبوعات و جرايد مشهور به سبك رهبري ژاپني به عنوان سبك برتر نسبت به سبك رهبري غربي نگريسته شده است. در دهه 1950، علامت »ساخت ژاپن« براي هر بيننده چيزي جز خنده و تمسخر برجاي نمي گذاشت. بازارهاي آمريكا مملو از كالاهاي نامرغوب ژاپني بود. اما امروزه كالاهاي ژاپني به ويژه در بخش اتومبيل و الكترونيك توجه واحترام همگان را به خود جلب كرده است. موفقيت سبك رهبري ژاپني به كسري درآمد تجاري بين ايالات متحده و ژاپن منجر شده است (كاتزنشتاين 1991). بسياري آشكارا معتقدند اگر شركتهاي آمريكايي بخواهند از روشهاي ژاپني اقتباس و تبعيت كنند، بايد براي تمام مسائل خود راه علاج بيابند، كاري كه در گذشتهاي نه چندان دور شركتهاي آمريكايي مجبور شدند بدان دست يازند. اين ديگر يك باور عمومي شده است كه ماحصل تبعيت شركتهاي آمريكايي از اصول رهبري ژاپني ، آمريكاييها را قادر خواهد ساخت كه بهره وري را تدريجاً افزايش دهند و كيفيت و روحيه را ميان كاركنان بهبود بخشند. ولف (1983) با بررسي مشاهدات، متوجه خلاي و نقص در اين باور عمومي كه منعكس كننده برتري فلسفه رهبري ژاپني نسبت به فلسفه رهبري غربي است، گرديد. وي ادعا كرد كه اين فلسفه نگاهي تحريف آميز به موقعيت واقعي است و اين افسانه (فلسفه غالب) توسط صاحبان شركتهاي ژاپني عنوان شده است. ژاپنيها ايــن افسانه را براي متقاعدكردن غيرژاپني ها مــــي سرايند كه فنون رهبري آنها برتر است در صورتي كه به واقع اين فريبي بيش نيست. اگرچه بخشهايي از فلسفه رهبري ژاپني مي تواند در برخي شركتهاي آمريكايي كاربرد داشته باشد اما تلاش براي تبعيت از كل فلسفه آنان اشتباه است (ز‏مك 1981).

اينك رسانه ها دست به توصيف روي ديگر رهبري ژاپني زده اند و مينويسند ژاپن نه يك مدينه فاضله و نه يك جهنم كار است. ژاپن مثل هر جامعه ديگر، نقاط قوت و ضعفهايي دارد. داستانهاي روزنامه ها بيان كننده اين مساله هستند كه چطور بچه هاي يازده ساله ژاپني دست به خودكشي ميزنند (مرگ ناشي از كار زياد) و چگونه خانواده ژاپني به دليل شرايط كاري ، فشار، انتقــالات شغلي و سيستم هاي غيرمنعطف آموزشي آشكارا از هم ميپاشد.

در اين مقاله به منظور بررسي و كاوش مشكلات و نقاط ضعف فنون رهبري ژاپني، مسائلــي چون: فرآيندهاي تصميم گيري، حلقه هاي كنترل كيفيت، ارتقاي مبتني بر ارشديت، جابجايي و انتقال محدود درون سازماني، بازنشستگي اجباري، استفاده از كاركنان موقت و پاره وقت، تبعيض عليه زنان و مفاهيم روانشناختي چنين رفتار رهبري كه كمتر مورد تاكيد واقع شده، مورد بازنگري قرار مي گيرد. نويسندگان در تحقيق و نوشتن اين مقاله يك انگيزه داشته اند، آن هم بررسي جنبه هايي از رفتار رهبري ژاپني كه معمولاً در هيچ يك از سوابق و ادبيات حرفهاي و عمومي ارائه نشده است.

ذهنيت در برابر واقعيت

براساس نوشته هاي ابرت و ابرت (1995) در ژاپن يكايك افراد نسبت به تفاوت بين ذهنيت و واقعيت آگاهي دارند. آنان معتقدند ذهنيت غالبا مهمتر و مطلوبتر از واقعيت است؛ اگر ذهنيت بد باشد پس واقعيت بايد بدتر باشد و ذهنيتي كه از آمريكاييها و ديگر خارجيها در فيلمهاي ژاپني و از طريق سياستمداران به مردم ژاپن ارائه مي شود عموماً نمايانگر بي انضباطي و تنبلي است. رهبران ژاپني به خوبي نسبت به اين ذهنيت و برداشت منحرف كننده واقفند، مضافاً براينكه تصاويري كه از خشونت در سينماهاي آمريكايي نشان داده مي شود (و غالباً در ساعات اوليه به نمايش در مي آيد و كودكان ژاپنــي ميتـوانند آنها را ببينند) و بيانگر قدرت طلبي آمريكائيها و ديگر كشورهايي از اين دست است، در برداشت و ادراك كودكان و بزرگسالان ژاپني ذهنيت منفــي بــرجــاي مي گذارد. اين تصورات منفي از خارجيان به ويژه آمريكائيها به طور آشكار براي سياستمداران ژاپني سودمند خواهد بود زيرا ذهنيتهاي منفي در طرز تلقي و برداشت مصرف كننده ژاپني از نوع كيفيت محصولات ساخت خارج و آمريكا و جامعه اي كه اين كالاها در آن ساخته مي شود عملاً تاثير مي گذارد. مثلاً چگونه يك جامعه خشن و متجاوز نظير ايالات متحده آمريكا - آنچنان كه در فيلمهايي نظير ROBO COP به تصوير كشيـده مي شود - با آن تنبلي و بيانضباطي مي تواند كالاهايي با كيفيت بالا توليد كند؟ ساخت چنين ذهنيتي كه تعمداً توسط رهبران ژاپني ايجاد شده است شهروندان ژاپني را به عدم خريد كالاهاي ساخت خــارج هــدايت و ترغيب مي كند و اين مسئله به نفع كارخانه داران و بازرگانان ژاپني است.

رهبران ژاپني با دامن زدن به اين مساله كه كالاهاي ژاپني بهترند از تاتمائه (ذهنيتي كه در بالا بدان اشاره شد) به طور كاملاً موثري استفاده مي كنند تا كالاهاي ساخت خارج و آمريكا را دور از ژاپن نگه دارند. اين فريب باايجاد موانع، تدوين قوانين و مقررات ويژه راه ورود كالاهاي ساخت خارج به ژاپن و در نتيجه رقابت با كالاهاي ژاپني را سد مي كنند. به نظر مي رسد اين فريب كه كالاهاي ساخت خارج از كالاهاي ساخت ژاپن پست ترند، افسانه اي ساختگي است كه تــوسط رهبــران سيــاسي ژاپن طرح ريزي گــرديده زيـرا آنان از اين مسئله مي ترسند كه بسياري از كمپانيهاي ژاپني عملاً نتوانند با شركتهاي خارجي رقابت كنند و چنانچه تحت فشار براي رقابت با آنها قرار گيرند، شكست مي خورند (مك كارن 1994). رهبري ژاپن براي عامه مردم اين تصور را تداعي كرده است كه بازارهاي اين كشور از نظام بازار آزاد تبعيت مي كنند، در حالي كه به خوبي ميدانيم واقعيت درست برخلاف اين است (ابرت و ابرت 1995).

توهم هماهنگي

بسياري از ژاپني ها در بازار بورس سرمايــه گذاري مي كنند اگرچه انتظار ندارند همانند آمريكاييها سود سهام دريافت كنند. سود سهام سرمايـــــهگذاران ژاپنـي براساس قيمت گذاري ارزش سهام پيش بيني و پس از فروش قابل پرداخت است. اين فرآيند در زمان رونق بازار بورس ژاپن به خوبي انجام مي شد اما اخيراً ارزش بسياري از سهام سقوط كرده و به احتمال زياد باعث پريشاني و اضطراب سهامداران گرديده است. مع هذا، بــه نظــر ميرسد سهامداران در ژاپن همين گونه خوشحال باقي ميمانند.

آنها اميدوارانه براي يك مدت طولاني در يك شركت سرمايه گذاري ميكنند و اهميتي هم به ضررهاي سه ماهه سهام نيز نميدهند. در جلسات ساليانه، سهامداران و مديريت شركت اميدوارند كه متفقاً به توافق مطلوب برسند و يك رابطه هم آهنگ و همسو داشته و خرسند باشند. تصور نمي رود سهامــداران از رهبري شركت سوالي بكنند و به طريقي انجام كاري را بخواهند كه ذهنيت يك رابطه مطلوب بين طرفين را نفي و بلااثر كند و البته مطمئناً چنين امري اتفاق نمي افتد.

رهبران صنايع ژاپن به منظور حفظ اين ذهنيت هم آهنگ و همسويي بين سهامداران و رهبري شركت، ياكوزا (مافيــــاي نوع ژاپني) را فرا مي خوانند. رهبران ژاپني در جلسات ساليانه نه به سهامداران توضيحي مي دهنـــد و نه مــــيخواهند كه مورد سوال و بازجويي قرار گيرند و چنانچه برخي سهامداران نسبت به اين مقررات ناخرسند باشند، ياكوزا و يا ديگر گروههاي مشابه در جهت تحميل ذهنيت همسويي به خدمت گرفته مي شوند. اين گروهها براي خود «موسسات تحقيقاتي» برپا كرده و اعضاي آنها تحت عنوان «مشاوران» عمل مي كنند.

رهبر شركت نيز به حفظ اين موسسات تحقيقاتي در تجارت توجه و اهميــت نشان مي دهد و به نوبه خود مشاوران خود را به منزل سهامداران بالقوه ناخرسند و ناهماهنگ اعزام مي كند كه او را از طريقي ترجيحاً مودبانه تشويق به همسويي نگرشي در جلسه سهامداران كنند (ون ولفرن 1989). اين عمل باعث ميشود كه رهبران صنايع ژاپن اجحاف كنند. اين موسسات تحقيقاتي داراي نيروي قهريه (تهديد به كاربرد زور) هستند و چنانچه اين شركتها وجوه درخواستي آنها را نپردازند، اينجاست كه رهبران ساعتها در جلسات سهــامـداران مورد بازخواست و عتاب قرار مي گيرند و به دنبال آن ذهنيت هماهنگي و خرسندي بين سهامداران و رهبري شركت تخريب ميشود. ون ولفرن بيان مي كند كه 6300 شركت در دهه 1980 از قبيل اين شركتها وجود داشته است.

فرآيند تصميم گيري

امروزه فرآيند تصميم گيري ژاپني توسط بسياري از صاحبنظران به عنوان بهترين نوع تصميم گيري در دنيا اعلام شده است. هيروواكا (1981) عنوان ميكند كه تحقيقاً سازمانهاي ژاپنــي از روش مديريت پايين به بالا استفاده ميكنند كه به موجب آن بسياري از تصميمات در سطوح پايين و مياني سازمان اتخاذ ميشود و سپس در جهت كسب توافق عمومي به سطوح بالاتر رهبري ارجاع مي گردد. اين فرآيند وفاق عمومي در تصميم گيري بسيار زمان برتر از فرآيندي است كه در شركتهاي آمريكايي استفاده مي شود كه تصميم در راس سازمان اتخاذ شده و به اعضا ارائه مي گردد. كاتن و كي شي موتو (1986) ادعا مي كنند كه برخلاف تصورات پرسروصدايي كه پيرامون تصميم گيري عمومي در سازمانهاي ژاپني وجود دارد بايد گفت كه قدرت در سازمانهاي بزرگ ژاپني به طور گستردهاي در راس سازمان متمركز است. كاركنان اغلب زياد مايل نيستند كه طرح و برنامه هاي سطوح بالاي رهبري يا گروه ارشد را به واسطه ترس از ايجاد تعارض و كشمكش رد كنند و لذا بشدت متقاعد ميشوند كه با رهبر يا گروه رهبري يا گروه تصميم گيري همسويي و همخواني كنند. تاناكارا (1983) پي برد كه فقط تعداد كمي از كاركنان جرات دارند در كارخانههاي ژاپني نظريه خود را اعلام كنند. چنين به نظر ميرسد كه تصميمگيري عمومي به عنوان يك فرآيند، زماني به كارگرفته مي شود كه تصميماتي كه بايد اتخاذ شوند تبعات كمتري دارند و يا اينكه رهبري عالي سازمان خواستار اجراي تصميم به خصوصي است. در شركتهاي ژاپني همانند آنچه كه در كمپانيهاي آمريكايي رخ مي دهد، غالب تصميمات درراس سازمان اتخاذ مي شود و سپس بــه سـاير قسمت‌هاي سازمان تحميل مي‌گردد. ما واژه «تحميل» را به كار مي‌بريم زيرا در فرهنگ ژاپني، شايع است كه نگرش بسيار قوي و باورنكردني در مورد احترام به رهبري و گروه تصميمگيري وجود دارد. كاملاً غيرمتداول است كه اختلاف عقيده را به فردي از گروه رهبري يا رهبري سازمان اعلام كرد. براي يك كارمند ژاپني بسيار اندوه بار خواهد بود كه چيزي برخلاف آنچه مدير ارشد وي در جايگاه بالاتري مي داند، اظهار كند (فيفر 1992). اين نكته بسيار اندوه بار را در تجاربي كه از جنگ جهانــي دوم تعـريف شده است مي توان ديد: در آن زمان، مواردي نقل شده است كه سربازان زخمي ژاپني ترجيح مي دادند كه دست به خودكشي بزنند تا در مقابل مقامات ارشد يا خانواده خويش آبروي خويش را ازدست دهند نمود اين تصميم گيري به اصطلاح عمومي كه درياسالار يا ماموتو را در سال 1942 حين جنگ جهاني دوم و قبل از نبرد جزيره ميدوي اغفال كرد، مي توان ديد. وي مجبور شد تصميم خطرناك و مصيبت باري اتخاذ كند و در نتيجه ژاپن در اقيانوس آرام موقعيت تهاجمي خود را از دست داد و تا پايان جنگ موقعيت دفاعي به خود گرفت.

قضيه از اين قرار بود كه درياسالار ياماموتو تصميم گرفت ناوگان ژاپن را پيش از نبرد ميدوي تقسيم كند. لذا نيمي از ناوگان را به جزاير الوتيان و نيم ديگر را به جزيره ميدوي اعزام كرد. ستاد وي با اين تصميم موافق نبودند اما به دليل ترس از نااميدكردن درياسالار ياماموتو تصميم گرفتند كه با وي مخالفت نكنند و بااين عمل خويش به رهبر خود اجازه دادند كه تصميم خطرناكي بگيرد و براساس تشخيص فردي قبل از موعد پيش بيني شده در طرح نبرد، ناوگان را تقسيم كند (چافنينر 1995). اين نوع تفكر حرف شنوي و تبعيت از قدرت و ترس از ناراحت كردن و ايجاد تعارض با قدرت مافوق امروزه هنوز هم بسيار در ژاپن ديده مي شود و مشهود است. يك مادون ژاپني در مقابل مدير خود نميايستد و با او رودررو مخالفت نميكند. وي ممكن است پشت سر مدير خود با او مخالف باشد اما هرگز رو درروي او مخالفت نميكند. ناگازه (1995) به صراحت ميگويد: بايد در مورد تابعيت و فرمانبرداري در فرهنگ ژاپني تجديد نظر كرد.

تندباد تصميم گيري

تصميم گيري ژاپني ها غالباً خالي از اشكال نيست. بايهام (1993) خاطرنشان مي كند كه به مديران ژاپنــي آن قدر اختيارات كم تفويض مي شود كه اصلاً فرصت ندارند با زيردستان و همكاران خود در مورد روند توافق برسر انجام كار مذاكره كنند. وي عنوان مي كند كه مديران سطوح پايين ژاپني پذيرفتهاند كه اتخاذ تصميم به تنهايي براي مديران بسيار خطرناك و همراه با ريسك است. اين فرآيند به پذيرفتن مسووليت مشترك براي اخذ تصميمي منجر مي شود كه ممكن است به شكست بينجامد و از آبروريزي و تقبل مسئوليت فردي بابت تصميمي جلوگيري كند كه به قصور منجر شده است.

اين يك افسانه است كه شركتهاي ژاپني بهتــر از شـركتهاي آمريكايي تصميمگيري مي كنند. فرآيند تصميم گيري ژاپني ها اغلب كند و غيرموثر است. فرصتهاي دادوستد غالباً در حين فرآيند دستيــابـي به توافق از دست ميروند. اطلاعات قابل سنجش قابل دسترسي هم وجود ندارد كه براساس آن بتوان عنوان كرد كه فرآيند تصميم گيري در سازمانهاي ژاپني برتر از فرآيند تصميم گيري در سازمانهاي آمريكايي است. جانسون (1977) براساس مطالعاتي كه در شركتهاي ژاپني مستقر در آمريكا انجام داده است به اين نكته اشاره مي كند كه اين شركتها آن چنان بيشتر از شركتهاي آمريكايي، ارتباطات پايين به بالا ندارند.

حلقه هاي كنترل كيفيت

حلقـه هاي كنترل كيفيت كه يكي از برجسته ترين روشهاي رهبري ژاپني است عملاً توسط ادواردز دمينگ كه يك آمريكايي مشاور مديريت در حل مسائل رهبري بود، ابداع گرديد (تاناكا 1983). اگرچه بسياري معتقدند كه حلقههاي كنترل كيفيت در ارتقا كيفيت و افزايش بهره وري موثرند اما برخي محققان شواهدي ديگر در اين زمينه يافتهاند. اوچي (1981) حلقههاي كنترل كيفيت را با حضور 2 تا 10 كارمند كه موقتاً به اين حلقه ها منتسب شده بودند مورد بررسي قرار داد. تمام كاركنان موقت و دائم، ترغيب شده بودند كه در اين حلقه ها شركت كنند. كول در اين رابطه چنين بيان مي كند: »در شركتهاي ژاپني، حلقه هاي كنترل كيفيت همواره همان طور كه روي كاغذ تحقق مي يابند، عملاً انجام نمي گيرند. ما به دليل پيشرفت اقتصادي قابل ملاحظه ژاپن، تمايل داريم ژاپني ها را به مثابه انسانهاي شگفتي سازي ببينيم كه هرگز مرتكب اشتباه نميشوند. برخي مشكلات متداول آنها از اين قرار است:

علي رغم اهميتي كه براي داوطلبانه و ارادي بودن فعاليتهاي حلقه هاي كنترل كيفيت قائلند، ليكن در اغلب شركتها كنترل و نظارت بيشتري از بالا به پايين اعمال مي شود. تعداد مشخصي از كاركنان اين حلقه ها را تجــربه ميكنند  تجربه اي كه بار سنگيني است و اصولاً از جانب مديريت بر آنها تحميل ميشود تا اينكه به ميل و اراده آنان باشد. در نتيجه اين حلقه ها به نحوي جنبه اجباري پيداكرده كه محرك و مشوق مطلوبي براي انگيزش كاركنان در جهت توليد يا ايجاد رفتار خلاقانه نيستند.»

موفقيت حلقه هاي كيفيت در ايالات متحده آمريكا و خارج از ژاپن بسيار محدود بوده و نتايج سازماني اعلام شده از سوي مشاوران هيجان زده، آن نتايجي نيستند كه عملاً به بار آمده است. آلستون (1986) چنين دريافت كه يك سوم حلقه هاي كنترل كيفيت سهم بسيار اندك يا هيچ در اصلاح و به سازي شركت داشته و يا به واقع تعدادي از اين حلقه ها فقط تا اندازه اي اثربخش هستند. براين اساس ميتوانيم چنين استنبــاط كنيم كـه حلقه هاي كنترل كيفيت آن چيزي نيستند كه مديران و قدرتمندان انتظار داشتند بايد باشند.

در شركتهاي امروزي، كيفيت جامع بايد بالقوه داراي ويژگيهايي باشد كه مورد تاييد همگان قرار گيرد. ميلر و كانجمي (1993) به اين نكته اشاره كردند كه حلقه هاي كيفيت و «مديريت كيفيت جامع» اغلب در سازمانها موثر نيستند زيرا مديران، خود، نماينده كيفيت نيستند. هريك از كاركنان بايد در سازمان، نگرشي مثبت نسبت به كيفيت داشته باشند. كيفيت نمي تواند مسووليت يك يا چندبخش و حلقه باشد كه پيوسته در تلاش براي توليد كيفيت براي كل سازمان هستند. غيراز اين، اگر نگرشي ميان مديران شايع شود، آنان را از تقبل مسووليت در قبال ارتقــاي كيفيت دورنگــه ميدارد. ميلر و كانجمي در ادامه بحث چنين مينويسند:

«بسياري از مديران به سادگي در شناخت اين مساله كه كيفيت واقعاً همانند كارهاي روزانه بايد اساس تعييــــن استراتژي و برنامـه ريزي استراتژيك سازمان آنها باشد، ناموفقند.»

بيشترين تجارب اين حلقه هاي كيفيت در ايالات متحده سطحي بوده است. تعداد اندكي از شركتهاي ژاپني اين سيستم را به صورت عملياتي براي فقط چندسال در اختيار داشته اند كه مساله تعيين رقابت و مقايسه حلقه هاي كنترل كيفيت آنها را با شركتهاي آمريكايي غيرممكن مي سازد. حلقه هاي كنترل كيفيت چنانچه خود را با شرايط آمريكايي وفق ندهند، موفق نخواهند بود. آنان مجبورند خود را با نيازهاي منحصربفرد مديران و كاركنان آمريكايي تطبيق دهند تا شانس اين را داشته باشند كه در مجموعه شركت‌هاي آمريكايي ادامه حيات بدهند.

استخدام مادام العمر

ديگر چشم انداز منفي مديريت ژاپني، نظام استخدام آن است كه به ننكو (NENKO) معروف است و تاريخ و سابقه آن به جنگ جهاني دوم برميگردد. بسياري از سازمان ها به ويژه سازمانهاي معتبر و قدرتمند ژاپن كاركنان خود را از ميان فارغ التحصيلان دبيرستان ها و كالج ها به استخدام درميآورند كه به آنان فقط دستمزدهاي ورودي را پرداخت كنند. اينان براساس سن و ارشديت ارتقا مي يابند تا براساس عملكرد. كاركنان اين شركتها اميـــدوارند وانتظار دارند كه تا آخر مسير حرفهاي و شغلي خويش در اين سازمانها بمانند. اينان نه تنها به خاطر درآمد بلكه به دليل تهيه مسكن و خانه و ارائه تفريحات به اين شركتها وابسته اند. اين نظام ارشديت، رقابت عمودي و حس وظيفه شناسي و صداقت را ميان كاركنان كاهش ميدهد. در اين راستا، نظام ننكو توسط في جيدا (1962) چنين خلاصه شده است:

«به كاركنان تحت نظام ارشديت طي نيمه اول زندگي شغلي خويش در قبال انجام كار محوله، كمتر از مزد استاندارد پرداخت مي شود و آنان به منظور كسب و تامين دستمزد مشروع و واقعي خويش بايد تا زمان بازنشستگي كار كنند كه در اين مدت اضافه پرداخت براي كار محوله، دوره پرداخت زير استاندارد را جبران مي كند».

مع هذا نظام ننكو تنها در آن شركتهاي بزرگ ژاپني كارساز است كه تقريباً كمتر از 30 درصد كاركنان ژاپني را به خدمت ميگيرند.

ارتقاي مبتني بر ارشديت قبل از هرچيز به رشد نسل جديد كاركنان كم تعهد منجر شده است. لوسيه و همكارانش (1992) معتقدند؛ ارشديت پيش بينـــي و برآورد خوبي براي بهره وري نيست. كاركنان حس مي كنند كه در روند رشد و ترقي اتوماتيك وار خويش در سلسله مراتب سازمان، كنترل فردي آن چناني ندارند. امروزه كارگران جوان ژاپني بيشتر خودمحورند و كمتر به كار اهميت ميدهند و نمايانگر وجود شكاف روزافزون (در مقايسه با نسل قديم) در كارهاي سخت و صنعتي هستند و به كارهاي غيرفني روي آورده اند (بالي 1993). براساس نظريات كاتكين و كروگمن (1990)، يكي از مهمترين دلايل ارزشي كاملاً روشن اين انحطاط، تعبير و تفسير افراطي منشور اخلاقي كار در رسم، آيين و سنت ژاپني است. نظام مبتني بر ارشديت تاثير منفي روزافزوني بر كاركنان گذاشته است. لور (1991) اعلام مي دارد: ژاپنيهاي جواني كه پدر و پدربزرگشان مشتاقانه 12 ساعت در روز و هفت روز در هفتــه بــا رنج و مشقت كار ميكردند امروزه به دنبال مشاغلي هستند كه ساعات كار كوتاهتر و دو روز تعطيل پايان هفته را داشته باشند و آزادي عمل بيشتري براي خلاقيت فردي آنان ايجاد كند. امروزه انگيزش و بهره وري اهميــت كمتري يافته است و از اين رو كاركنان با علم به اينكه بدون توجه به بهره وري، ارتقاي و ارشديت مي يابند، غيرمولد بار ميآيند (لوسيه و همكاران 1992).

اگر در استخدام مادام العمر چنانچه پايان خدمت وجود نداشته باشد، مازاد كاركنان قديمي به وجود خواهد آمد كه نمي توانند شغل ديگري بيابند و كارفرمايان بايد به طريقي كاري براي انجام دادن براي آنها پيدا كنند. محققان دريافتهاند كه كاركنان جوان از وابستگي به يك شركت امتناع مي ورزند و مايلند در مشاغل موقت يا پاره وقت كار كنند تا تجارب و توانمنديهاي خويش را افزايش دهند. فاكس (1977) عنوان مي كند كه كاركنان جوان در مورد مسئله كيفيت، زياد باوجدان نيستند و يااينكه شايستگي انجام كارها و الزامات غيرروزمره را ندارند. همچنين وي دريافته است كه شركتهاي قديميتر ژاپنــي از نظـام بي ارادگي فردي (SELFLESSNESS) كه توسط جامعه ايجاد شده، بهره برداري كرده اند. به نظر ميرسد در تلاش براي ايجاد يك سيستم مطلوب پرسنلي كه از طريق آن كاركنان در مشاغل و حرفه هاي خود احساس امنيت بيشتري بكنند، ژاپني ها بايد بتدريج به يك چارچوب نيروي كار رو آورند كه فرمانبرداري كمتر، انجام آسانتر و ايثار كمتري نياز دارد.  

برخلاف اعتقاد بسياري، هيچ گونه ضمانتي براي استخدام مادام العمر اكثر ژاپني ها وجود ندارد. فقط در حدود 30 درصد كاركنان مرد ژاپني به صورت تمام وقت در شركتها و سازمانهاي بزرگ، اينگونه استخدام شده اند.

70 درصد بقيه را زنان و كاركنان پاره وقت تشكيل مي دهند كه، احتمالاً 30 ساعت در هفته بدون هيچگونه ضمانت استخدام مادام العمر كار مي كنند. همچنين اغلب كاركنان ژاپني مجبورند بين سنين 65-55 بازنشسته شوند و هيچگونه تضميني براي كار بعد از بازنشستگي ندارند (كاتزنشتاين 1991).

كليو مورتن (1994) چنين بيان ميكند كه بازرگانان غربي در عرصه گسترده رقابت سه حق انتخاب دارند:

1 - باور كوركورانه امور.

2 - بهره برداري كوتاه مدت و بيرحمانه از بازار.

3 - تبعيت از عملكرد جهاني كه فرصت رقابت درازمدت اعطا مي كند. مورتن در مورد منافع عمده كاربرد فنون مديريت ژاپني به شركتهاي غربي به ويژه انگليس هشدار مي دهد. مورتن اشاره مي كند كه چندين شركت ژاپني نظير مزدا، ياماها و ميتسوبيشي هم تااندازه اي در دستيابي به اهداف نوگرايي سازمان خود ناكام مانده اند. به علاوه وي در مورد مغايرت بين تفكر گروهي در ژاپن و فردگرايي در انگليس و آمريكا مطالبي را مورد بحث قرار داده است.

تحرك شغلي

با مكانيسم ارتقا مبتني بر ارشديت، تحرك و جابجايي شغلي از يك سازمان به سازمان ديگر در يك حرفه بسيار مشكل است. از اين رو، كاركنان قديمي تر از تلاش براي تغيير سازمان خود مأيوس مي شوند. فردي كه شغل خود را بدين منظور ترك مي كند توسط كارفرمايان ديگر با سوي ظن نگريسته ميشود زيرا تصور مي كنند كه به دليل عدم وفاداري نسبت به گروه قبلي، شركت و سازمان خود را ترك كرده است. چنين فردي به عنوان يك مزاحم در سازمان جديد قلمداد مي شود. لوسيه و همكاران (1996) دريافتند كه تغيير سازمانها يك چاره غيرواقعي است. غلبه بر ننگ و برچسب بي صداقتي و عدم وفاداري بر فردي كه سازمان قبلي خود را ترك كرده و تلاش دارد به سازمان جديد منتقل شود، بسيار مشكل است.

براساس نظام استخدام مادام العمر (ننكو)، محقق شده است كه بازنشستگي اجباري در 55 سالگي جنبه منفي مديريت ژاپني است. كاركنان مجبورند در سن معيني مستعفي شوند اما غالباً به عنوان كارمند پاره وقت يا موقت با دستمزد كمتر و براساس قرارداد سالانه مجدداً استخدام ميگردند. كاركنان بازنشسته كه «كاركنان ويژه» ناميده ميشوند امكان استفاده از مسكن را به واسطه خاتمه خدمت خود از دست ميدهند و مجبورند با درآمدي به مراتب كمتر از زماني كه عادت كرده بودند، زندگي كنند.

كاركنان دائمي تنها يك گونه از چهارنوع كاركنانــي هستند كه در شركتهاي ژاپني كار ميكنند. كاركنان بازنشسته، كاركنان موقت و قراردادي هاي روزمزد نيز از ديگر كاركنان استخدامي در اين شركتها هستند. كاركنان موقت تا 33 درصد نيروي كار ژاپن را تشكيل ميدهند و 50 درصد كمتر از كاركنان دائمي مزد دريافت مي كنند و هيچگونه مزايا و امنيت شغلي هم ندارند. كاركنان قراردادي روزمزد نيز با عقد قرارداد از شركتهاي بزرگ براي تامين كارگر شركتهاي كوچكتر استخدام مي شوند. اينها وضعيتي حتي پايين تر از قرارداديها دارند و به مراتب حقوق نــازلتــري هـم دريافت مي كنند. خلاصه آنكه، كاركنان دائمي تحت پوشش نظــام ننكو (استخــدام مادام العمر) كم شمار هستند.

تبعيض عليه زنان ژاپني

كارفرمايان ژاپني در طول تاريخ عليه زنان تبعيض روا داشته اند. ردي و همكارانش (1987) عنوان مي كنند كه سازمانهاي آمريكايي آنگونه كه سازمانهاي ژاپني از زنان بهره برداري ميكنند، ايــن كــار را انجـام نمي دهند. سازمانهاي ژاپني كاركنان خود را از طريق اعمال كار زياد و پرداخت مزد كمتر اداره مي كنند.

در سال 1992 ، 69/9 درصد كل كاركنان موقت در ژاپن از زنان بودند (برتون 1995) كه با فرصتهاي محدود كار تمام وقت مواجه بودند. زنان ژاپني بندرت براي پست ها و موقعيتهاي مديريتي پيشنهاد و ارتقا مييابند. زنان غالباً در جهت كاهش هزينه هاي توليد مورد سو استفاده قرار ميگيرند. هلم و همكارانش (1985) بيان مي كنند كه قبل از دهه گذشته، تحسين كنندگان غربي پيشرفتهاي مديريت، ساخت و توليد و روابط كاركنان را در ژاپن كه باعث شد ژاپن به يك كشور نيرومند در دنياي رقابت تبديل شود، ستودند. اما اينان يك عامل مهم را مورد چشم پوشي قرار دادند، آن هم بهره كشي از زنان بود.

+ نوشته شده توسط مرتضي جعفري در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 16:58 |
Together Everybody Achieve More

هيچ پروژه ای بدون تشکيل تيم و همراهی اعضای به سر مقصد مقصود نمی رسد در ابتدای اين وبلاگ که عنوان برنامه ريزی و کنترل پروژه را با خود يدک می کشد مناسب ديدم يک مختصری از تيم گفته شود..

بدون شك  همين عنوان بالا يك پاسخ كوتاه و روشن از اين جهت است كه چرا بايستي به كارهاي تيمي اهميت ويژه داد اما آنچه كه در ذهن اكثر ايرانيها از جمله بنده مي باشد اين است نه هرگز اگر با فلاني يا فلاني در يك گروه قرار بگيريم ديگر نفع و عايدي فردي كمتر خواهد شد و اين فرهنگ حاكم در وجود ايرانيها" كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من" و يا "اگر شريك خوب بود خدا شريك داشت" سر سخن با اين تمثيلهاي فرهنگي شايد نتوان آغاز كرد وليكن اكثر صاحبنظران يكي از عوامل توسعه نيافتگي ايران را نبودن فرهنگ تيمي در كارها مي دانند و همين واژه در بين افراد ، سازمانها ، جلسات ، مقامات و ... نيز به وفور شنيده مي شود و اين موضوع را تا جايي كه به يك بحث تطبيقي با بعضي كشورها از جمله ژاپن مربوط باشد ، پيش مي برند . در اين راستا به اين نكته اشاره مي كنند كه فرايند تـجـددگـرايي در ژاپـن بـا ايران ( دوره ميجي با دوره اميركبير ) مصادف بوده است ...

البته در اين نكته هيچ شكي نيست كه ايران و ژاپن همزمان شروع به فرايند نوسازي كردند ، اما در اين فرايند ژاپنيها موفق شدند و ما همچنان دور تسلسل باطل را ادامه ميدهيم . يكي از عوامل اصلي توسعه ژاپن ، پذيرش گروه و كار تيمي بود . تيمهاي كنترل كيفي نيز اولين بار در ژاپن شكل گرفت . در زندگي يك ژاپني تيم ( گروه ) اثري ژرف دارد و براي عضويت در آن اهميتي ويژه قايل هستند . در درون جامعه ژاپن فرد چندان مفهومي ندارد بلكه اين جمع است كه مهم مي باشد و قدرت و اعتماد جمعي است كه اين چنين ژاپن را يكه تاز كرده است . مردم ژاپن شيفته با هم زيستن هستند و كوششهاي گروهي را به كوششهاي فردي مقدم مي شمارند . شماري از صاحبنظران مردم ژاپن را مردماني " سازماني " مي نامند كه براي بخشي از زندگي خود الگوهاي گروهي ( تيمي ) را بر الگوهاي فردي برتر مي شمارند . ژاپنيها خشنودي از كار را زماني احساس مي كنند كه برپايه چشمداشتي كه تيم از آنها دارد كار را به پايان برسانند . لذا ايجاد تيمهاي كاري و تعلق به آن يكي از پايه هاي مديريتي فرهنگ ژاپن است .

از طرفي ديگر ، امروزه بسياري از شركتهاي امريكايي و اروپايي نيز با توجه به تجربه ژاپن به سمت بستر سازي و نهادينه كردن فرهنگ تيمي روي آورده اند . بر اساس نتايج يك كار تحقيقاتي در سال 1987 ، حدود 28 درصد از بزرگترين شركتها كارهايشان را بر اساس كار گروهي انجام مي دادند ، در حالي كه در سال 1996 اين رقم به 78 در صد افزايش يافته است . يكي از اساتيد دانشگاه كاليفرنيا معتقد اس من نسل جديدي ازكاركنان با تجربه و مهارت تيمي را مي بينم كه به سمت پستهاي بالاي سازماني مي روند و هنگامي كه به مقامات ارشد شركتها دست يابند با شور و علاقه ، كار تيمي را دنبال خواهند كرد .

با توجه به مطالب فوق و اهميت موضوع ، مي توان گفت تيمهاي كاري نمودي از بالاترين درجه مديريت مشاركتي محسوب مي شوند كه امروزه مقبوليتي عام يافته اند و با توجه به تغييرات سريع محيطي ، يكي از ابعاد سازمانهاي ياد گيرنده محسوب مي شوند . در اينجا ضمن ارائه تعريفي از تيم ، به تشريح مباحث مربوطه پرداخته مي شود .

تعريف تيم

تيم عبارتست از يك گروه دو يا چند نفره از افراد كه بطور مستقيم با يكديگر تعامل برقرار مي كنند و به منظور رسيدن به هدف ، كارها را هماهنگ مي نمايند . در تعريف فوق سه نكته وجود دارد

1-       اول آنكه حداقل دو نفر بايد حضور داشته باشند .

2-       اعضاء بايد بطور منظم تعامل برقرار كنند و كارهايشان را بصورت هماهنگ انجام دهند .

3-        اعضاء بايد داراي هدف مشترك باشند .

دو حادثه مهم باعث شد كه تيمهاي كاري بطور وسيع مورد استفاده قرار گيرند . اين دو حادثه نتايج ، مطالعات هاثورن ( ظهور مكتب روابط انساني در مديريت ) و تجربيات اروپاييان از گروههاي مستقل كاري بود . تا قبل از آن تيمهاي كاري صرفا" در حوزه هاي ورزشي و نظامي مورد استفاده قرار مي گرفتند . بعد از آن دو حادثه كم كم شوق استفاده از تيمهاي كاري فروكش كرد تا اينكه در دهه 1980 تيمهاي كاري مجددا" توجه صاحبنظران را به خود جلب كرد .

امروزه تجربه كار تيمي اين امكان را فراهم ساخته است كه سازمانها انديشه ساختار افقي را عملي سازند . چرا كه تيمهاي كاري شكل تكامل يافته اي از مديريت مشاركتي هستند كه بر مبناي ميزان نفوذي كه در فرايند تصميم گيري دارند به درجه هاي مختلفي تقسيم مي شوند . مهمترين مزيت تيمهاي كاري اين است كه آنها مي توانند در رابطه با نيازهاي محيط به سرعت از خود واكنش نشان دهند . سريعتر تصميم بگيرند و مشتريان را راضي نمايند . كاركنان و اعضاي تيم از روحيه بهتري برخوردار و همگي در همه كارهاي گروه درگير مي شوند . هزينه هاي سربار اداري كاهش مي يابد زيرا تيمها وظايف مديران را هم انجام مي دهند . تيمهاي كاري موجب بهبود كيفيت زندگي كاري مي شوند و در ارتقاي عملكرد رقابتي نيز سهم بسزايي دارند .

عوامل حياتي در موفقيت تيم

پيترز و كاپينز ( 1997 ) استدلال كرده اند كه تيمها مي توانند به شرط تامين نيازهاي عمده خود ، موفق باشند . مهمترين اين عوامل حياتي موفقيت عبارتند از

1.       تشويق و پايداري

2.       تغيير فرهنگي

3.       آموزش

4.       حمايت خارجي

همچنين بيرلين و همكاران ( 1997 ) موفقيت يا شكست تيم را وابسته به متغيرهاي زمينه اي ( وضعي ) مي دانند . به زعم آنها ، اين زمينه شامل شبكه اي از سيستمهاي حمايتي است كه تيم را احاطه كرده اند . كه اين سيستمهاي حمايتي عبارتند از

1.       حمايت مديريت ارشد از مفهوم كار تيمي بطور رسمي و غير رسمي

2.       حمايت سرپرست مستقيم

3.       تعيين هدفها و اولويتهاي گروهي

4.       نظامهاي ارزيابي عملكرد ( روشهاي سنجش افراد و گروهه)ا

5.       نظامهاي آموزشي ( آموزش رسمي و فرصتهاي يادگيري غير رسمي)

6.       نظام پاداشها ( از طريق پرداخت به عملكرد تيمها)

7.       نظام يكپارچه سازي ( ابزار و روشهايي كه به هماهنگي ميان اعضاي گروهها و نيز ميان خود گروهها مي پردازد

8.       ساختار سازماني

از طرفي ديگر ، نتيجه بررسيهاي بيگز نشان ميدهد كه سازمانها به دلايل زير ممكن است در نهادينه ساختن تيمهاي كار ي ناموفق باشند

الف – وجود رهبران تيمي كه از مهارتهاي لازم برخوردار نباشند

ب – حاكم بودن مديريت سنتي ( كه تفويض اختيار و قدرت سازماني را بر اساس ديدگاه سنتي پياده مي كنند)

ج – فرهنگ سازماني ، در سازماني كه توانايي و تمايل كاركنان (از لحاظ سطح دانش و فكر افراد ) در سطح پايين باشد ، در آنصورت ايجاد ساختار مبتني بر تيمهاي كاري مستلزم تغيير بنيادي در بينش و پيش فرضهاي افراد است و همچنين مديريت عالي سازمان بايستي از طريق آموزش و ... تمايل و توانايي را در افراد جهت انجام كارهاي تيمي ايجاد كند

مراحل شكل گيري تيمهاي كاري

تعدادي مدل براي توصيف فرايند ايجاد گروهها ارايه شده است . اين مدلها را ميتوان به تيمها تيز تعميم داد . پس از ايجاد فرايند تيم ساري كه قبلا" به آن اشاره شد ، لازم است كه تيمها فرايند تكاملي خود را بگذرانند . بر اساس مدل توكمن چهار مرحله ايجاد گروه عبارتست از:

1-    شكل گيري FORMING

شكل گيري مرحله اي است كه گروه براي اولين بار دور هم جمع مي شوند . همه افراد مودب و غير فعال اند . تضاد بندرت بطور مستقيم مشاهده مي شود و افراد بيشتر متكي به كساني هستند كه به سان رهبر ظاهر مي شوند .

2-    طوفان زايي STORMING

طوفان زايي مرحله بعدي است كه شخصيتها با هم اصطكاك پيدا مي كنند . هيچكس براحتي نكته اي را نمي پذيرد . از همه مهمتر ، ارتباطات بسيار كمي اتفاق مي افتد و هيچكس گوش شنوايي ندارد و بعضي افراد هنوز تمايلي به گفتگوي آزاد ندارند

3-    هنجارسازي NORMING

بعد از اين دو مرحله ، نوبت به هنجار سازي مي رسد . در اين مرحله زير گروهها منافع گروهي را تشخيص مي دهند و منازعات درون گروهي كاهش مي يابد . هر كسي در بيان نقطه نظرات خود احساس ايمني مي كند و مباحث براحتي در گروه دنبال مي شود . در اين مرحله روشهاي كاري وضع مي گردند و گروه آن را به رسميت مي شناسد

4-    عمل ( انجام پذيري ( PERFORNING

رسيدن به اين مرحله ، حد اعلاي تكامل كار گروهي است . در اين مرحله گروه سيستمي را وضع كرده است كه اجازه مي دهد نقطه نظرها آزادانه و بدون معذوريت مبادله شود و در درجه بالايي از حمايتهاي درون گروهي براي تصميم گيري شكل گيرد . البته بايد توجه داشت كه در اين مرحله خطر گروه انديشي وجود دارد .

نكته مهمي كه در مراحل شكل گيري تيم مي توان به آن اشاره كرد ، اين است كه تيمها فرايند تكامل خاص خود را دارند . اين فرايند وقتي كامل مي شود كه نقش رهبري تيم به موازات بلوغ تيمي از حالت اقتدارگرايي به هماهنگ كنندگي عوض شود .

مشخصات تيمهاي موثر

ادگار شاين ( EDGAR SHEIN ) ويژگيهاي تيمهاي موثر را عبارت مي داند از

1.       اعضاي تيم براي رسيدن به هدف مشترك و روشن تلاش مي كنند .

2.        تمامي اعضاي تيم در ميان نظراتشان احساس آزادي مي كنند و در تصميم گيري ها و مباحث تيمي مشاركت مي نمايند

3.        اعضاء به يكديگر اعتماد دارند .

4.        رهبري تيم در موقعيتهاي مختلف تغيير مي كند . وقتي نياز به رهبر احساس مي شود ، هر فرد آزاد است براي اينكار داوطلب شود .

5.       تصميمات با مشورت اعضاي گروه اتخاذ مي شود

6.       وقتي مشكلاتي به وجود مي آيد ، اعضاي تيم بر روي حل مساله متمركز مي شوند ، نه علايم و عوارض آن .

7.       اعضاي تيم در مواقع حل مساله و انجام فرايندهاي كاري انعطاف پذير هستند .

8.       اعضاي تيم رشد مي كنند و از اقداماتي كه منجر به رشد افراد مي شود ، حمايت مي كنند

 

منبع : http://planning.persianblog.com

 

+ نوشته شده توسط مرتضي جعفري در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 16:56 |